» **فصل اول: آواری از جنس عبور**
سمفونیِ ملایمِ پیانو در فضای پر زرق و برقِ سالن افتتاحیه میرقصید. نورِ چلچراغهای کریستالی روی مرمرهای کفی که خودم خشت به خشتِ آن را برای لابیِ این بیمارستانِ لوکس طراحی کرده بودم، سر میخورد. همه چیز در بینقصترین و باشکوهترین حالتِ ممکن قرار داشت. لبخندِ از سر رضایت از نتیجه کار بر لبم نشست. لیوان نوشیدنی را در دستم میچرخاندم و در میان تبریکهای گاه و بیگاهِ مهمانان، طعمِ گسِ استقلال و موفقیتی را میچشیدم که برای به دست آوردنش **در این سالها به سختی جنگیده بودم.**
**نگاهم، آرام و فاتحانه در میان همهمهی گنگِ پزشکان و خندههای مستانهی سهامداران میچرخید. در اوجِ قلهی باور و غرورم ایستاده بودم که ناگهان... تار و پودِ زمان از هم گسست. نقطهای در انتهای سالن، تمامِ جاذبهی زمین را بلعید. انگار کسی بیرحمانه اکسیژن را از فضای بیکرانِ لابی مکیده باشد؛ نگاهم روی قامتِ آشنایی قفل شد و دنیا با تمامِ عظمتش، در کسری از ثانیه روی سرم آوار گشت. خنده روی لبهایم ماسید. لرزشی هولناک از نوک انگشتانم آغاز شد و تا مغز استخوانم نفوذ کرد؛ چنانکه قطرهای از نوشیدنی روی لبهی لیوان لغزید.** تازه همان لحظه بود که سمفونیِ پیانو در سرم خفه شد و صدای کرکنندهی ضربانِ قلبم با وحشتی مهارنشدنی به دیوارههای سینهام کوبید. ناخنهایم را بیاختیار و با بیرحمی در کفِ دستم فرو بردم تا شاید این دردِ فیزیکی، حواسم را از متلاشی شدنِ روحم پرت کند. نفس در گلویم به دار کشیده شد و ریههایم سوخت.
خودش بود. کیان سزاوار.
**چهار سال زمان و فاصلهای به وسعتِ یک اقیانوس، نهتنها نتوانسته بود از شکوهِ مغرورانهاش چیزی کم کند، بلکه حالا هالهای از پختگی و جذبهای سردتر از گذشته، قامتِ بلند و استوارش را در آغوش کشیده بود. کت و شلوارِ تیره و خوشدوختش، چون زرهی بر تنِ یک فرمانروای بیرقیب خودنمایی میکرد. خطوطِ چهرهاش همانقدر مردانه، همانقدر نفوذناپذیر و چشمانش... آه از آن چشمانِ نافذ و منطقی که حتی از این فاصله هم میتوانستند روحم را به صلابه بکشند. او آنجا ایستاده بود، در محاصرهی آدمها اما دور از دسترسِ همهشان؛ چونان تندیسی از جنسِ یخ و اقتدار، و بیرحمانه تمامِ دیوارهایی را که در این سالهای سخت دورِ قلبم کشیده بودم، تنها با حضورش به لرزه درمیآورد...**


وبلاگ رمانکده کامیلا
